X
تبلیغات
رایتل

استخوان های دوست داشتنی

گاهی که می شکنم

وارد اتوبان که شدیم باران شدید تر شده بود ولی من و ملیحه که رومون کم نشد  اومده بودیم که بریم خونه دوست ملیحه که با منم آشناش کنه اسمش موناست  خلاصه که بعد بیست دقیقه پیچیدیم تو جاده فرعی و خونه مونا از دور مشخص شد


یه مزرعه خیلی بزرگ دورتادورش پر از گوسفند و طاووس و مرغ و سگ و گربه یاد خونه مادر بزرگه افتادم که تو یه شب سرد بارونی به همه حیووونا پناه داد همون که خونش مثل قوطی کبریت بود و قلبش مثل دریا بزرگ


البته خونه مونا خیلی خیلی بزرگ بود و قلبش البته بزرگتر برای منی که اولین بار میدید چنان آغوشی باز کرد و چنان انرژی مثبتی به سمتم جاری کرد که خدا میدونه یه خانوم تپل  بانمکه که البته ایرانی هم نیست و اصلیتش برای کویته از این خانومهایی که انقدر با ایمان هستند که نور از چهرشون میباره


و چقدر خوش قلب  حس میکردم درون این زن چقدر می تونه پاک و بی آلایش باشه چقدر میتونه با محبت باشه


و چقدر می تونه بخشنده باشه به سها تا نرفته تو یه ماشین بزرگ داد که سوار شه راستش نمونه ا ش رو می خواستم براش بخرم ولی چون گرون بود  منصرف شدم


بعد به من یه عالمه از این روغن زیتونهای عربی و  کلی دیپ داد کلی خانومه نه برای اینکه بهم کلی چیز میز داد  فقط حسش رو میگم حسش خیلی دوستانه و مثبت بود خیلی دوستش داشتم


قراره یه بار براش کیک هل بپزم  و بیا د خونمون با هم چایی بخوریم و کیک


خوشحالم 


چند  وقتی هست که خوشحالم و از این بابت از خودم راضیم

نوشته شده در پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1389ساعت 08:50 ب.ظ توسط نینا نظرات (10)

Design By : Pars Skin